تبليغاتX
خاطرات عشق من

خاطرات عشق من

دفتر خاطراتی از روزهایی با عشقه مهسا و عاشقانه ها

مقدمه ای برای نوشته ها

امروز جمعه ۶/۱۲/۸۹

 ساعت شب ۱۱.۳۲

 مغازم به یاده گلم

میخوام از این تاریخ بنویسم حرفایی که شاید نتونم بیانش کنم شاید فرصت بیان پیدا نکنم شاید هرگز نباید بیان بشه .... تقدیر این واژه ها چیست" نمیدونم" شاید همینجا!!!شاید هم روزی بر لبانه کسی جاری بشه که غنچه لبانش زندگی بخشه وجودم شده"و زمانی بر اون لبان جاری شه لحظه ای که او در حاله خووندنشه... تقدیر این کلمات چه خواهد بود نمیدونم نمیدونم اما مینویسم " مینویسم به امید اونکه هیچ  واژه دلتنگی دلشوره یا استرس و احساس نیاز هیچ عاشقی رو زیر بار غمش نگیره  نگیره  نگیره تا بمیره

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 23:33  توسط محسن - مهسا  | 

دوستدارم مهسا جان

چند وقتیه به اینترنت دسرسی ندارم خیلی هیفم میاد آخه این مدت اتفاقایه زیادی افتاده که دوسداشتم بنویسم الانم که دارم با موبایلم وصل شدم تازه از دانشگاه رسیدم خونه  آخه قراره این هفته آزمایش برم سره کار بی حقوق تویه شهر غربت ... تنها دلخوشیم اینه که کناره مهسام نزدیکش و این شاید بتونه آرومم کنه 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 17:40  توسط محسن - مهسا  | 

روزاییکه آرزویی جز مردن نداشتم "خدایا فقط تو میدونی تویه دلم چه خبره"

هر کس بطریقی دل ما میشکند ...

بیگانه جدا دوست جدا میشکند...

بیگانه اگر میشکند حرفی نیست...

من در عجبم دوست چرا میشکند...

************************

نمیدونم شاید خوشبختی همینه!

شاید لذت عشق که میگن همینه!

شایدم عذاب و سختیه جهنم که میگن همینه!!

ولی مدونم و مطمعنم که هر چه هست " ذره ذره آب شدن رو خوب فهمیدم" یواش یواش جون دادن رو با تمام وجودم دارم حس میکنم وای خدااااااااا چه سخته مردن نه ببخشید خدایا آرووم جون دادن چه سخته... خدایا این چه حسیه عذابه یا نعمت ؟ لطفه یا شکنجه؟ وای نمیدونم دارم چی میگم دارم واسه خودم بیخودی چرت میبافم . آخه چه کنم با کی بگم آخه خدایه مهربوون جز تو که کسی رو ندارم که از اوون ته ته های دلم آگاه باشه . بدونه بغزم معنیش چیه بدونه دردم چیه بدونه حرفایه نگفته ام رو دردهای بی درمون رو که حتی اینجا هم نمیتونم بگم اصلا هیچ جا نمیتونم بگم. باید بمونه تویه دلم تا ابد و مثه یه تیکه زغال بسووزونه جیگرم رو ولی میدونم زغالم خاموشی داره... خدایه مهربوون یعنی آتیش جیگره منم فرامووش شدنیه تموم شدنیه؟؟؟ پروردگارا تو رو قسم میدم به دعایه صادقنه تموم بچه هایی که با دلی صاف و زبوونی پاک دعا میکنن کمک کن آرووم شم کمک کن فرامووش کنم کمک کن کمک کن 

این مدت لبام هم گیج شدن !! یه لحظه از خوشی بازن ولی هنوز رنگه شادی رو ندیدن غم منحنی لبم رو عوض میکنه و بمن یادآوری میکنه که خنده حق من نیست شادی سهمه من از این دنیا نیست ....

شب داشتم تویه حال و هوایه عاشقونه تویه لحظه هایه دوستداشتنیه نصف شب با گلم اس ام اس بازی میکردم از عشق میگفتیم از دوسداشتن از آینده... که نفسم گفت داره با نصیری اس میده!!!!

: مهسا جان نصیری کیه؟!! :همکارمه. / وای خدایه آسمونا تا کی ؟ چرا ؟ بخدا دیگه حالی برام نمونده . بخدا خسه شدم. مگه نمیدونه اینجوری من داغون میشم. چرا نباید بدونه که این پسره حق نداره شماره گله منو داشته یاشه

(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 20:39  توسط محسن - مهسا  | 

هدیه والن تایم

امرووز صبح شنبه خانمی طبق معمول اس داد لطفا با من تماس بگیرید. م: سلام عزیز صبحت بخیر گلم. گ: سلام محسن شیطونی کردی؟! م: من !!!چه شیطونی؟ گ:دست درد نکنه خوشگله . مگه قرار نبود همه چیز رو به هم بگیم؟ م:معلومه عزیز"چطور مکه؟!!! .... از حرفاش متوجه شدم کادوی روز والن تایمش دسش رسیده . خیلی قبلش توی فکر این کادو بودم اما نمیدونستم چی بگیرم. آخه هرچی میگرفتم لیاقت این گله نازنینم رو نداشت. ولی بلااخره تصمیم گرفتم یه روسری بگیرم . یعنی بهترین و جدیدترین و گرونترین روسری که حجت دوستم تازه آورده بود. اما حیف چقد دوسداشتم خودم بزارمش توی دساش و وقتی داره میپوشش اولین کسی باشم که نگاش میکنم. واااای خدا.... چقد دلم میخواست تویه اون حالت حسابی نگاش کنم " بغلش بگیرم و  تقاص تمام دلتنگی هایه این مدت رو درآرم" و چند بوسه داغ و آبدار از هم بگیریم".... ولی چه کنم که نشد که ما کنار هم باشیم. ولی بازهم به یادش بودم و هرچند در کناره نازنینم نبودم ولی همه سعی خودمو کردم لااقل کادوش رو دسش برسونم. و امروز مامور پست این کارو کرد....

*************مهسا جونم عزیزترینم والن تایمت مبارک**************  

به امید روزهایی که من و تو در کنار هم و با یه کوله باره آرامش و یه دنیا عشق این مراسم هارو جشن بگیریم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 23:5  توسط محسن - مهسا  |